تبليغاتX
تلنگر


تلنگر

هوالحبیب

سلام به دوستان گلم سااااااااااااااااال نوتون مبارک انشاالله سال خوبی داشته باشید واز اینجا به دو دوست گلم (نرگس و زهرا)عزیزم سال نو رو به صورت ویژه تبریک می گم وسال خوب و خوشی را برایشان از خدای بزرگ خواهانم.

رفت.......

باباش رفت....

همسر مهربونش/فداکارش/ عشقش.../رفت......

پسر گلش/باایمانش/مایه ی افتخارش /رفت......

آره....

آره جابر (شوهر دختر عموم) فقط .....

فقط سه روز مونده به اومدن بهار رفت..........

اونم.....

اونم به خاطر یه بی احتیاطی یه راننده نیسان....

که چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که مثلا راه کوتاه بودوچوب هایی رو که بار زد رو نبست....

و از بدی روزگار سرپیچ چوبه سر می خوره و.........

همین یه بی احتیاطی کوچیک با عث شد که...........

که آیدای گل ما بی بابا بشه ......

فقط همین ...

به همین سادگی...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جالب اینجاست که همه می گفتن جابر خودش میدونسته رفتنی .....

چون چند روز آخر تمام کارهاشو سروسامون داد...........

همه اینها به کنار حالا آیدا بدون بابا چه کار کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درضمن من نمی تونم توی وبتون نظر بدم چون کد مورد نظر نمیاد پس از همه ی دوستان گلم عذر می خواهم که نتونستن جوابشونو بدم.یا علی.

 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391| ساعت 16:34| توسط nafas| |

ای کاش همیشه واژه ها بیانگر احساسات واقعی آدمیان بودند

لحظه های هست

که انسان یک دنیا گفتنی دارد

اما هیچ واژه ای

توانایی آن را ندارد

که واقعیت این گفتنی ها را روی کاغذ آورد

و اینک آن دمی ست که قلم سر ستیز دارد .........

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390| ساعت 14:35| توسط nafas| |

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم


با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی


سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم


هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم


بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم


از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم


خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم


در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم


آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

 
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390| ساعت 17:45| توسط nafas| |



می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم

می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون 
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و 
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا 
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت 
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن

شعر از مرحوم آقاسی. روحش شاد

 ای کبوتر که نشستی روی گنبد طلا 

روز و شب پر می کشی تو حرم امام رضا

من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم

سرمو به جای گنبد روی خاکا می ذارم

خونه قشنگ تو کجا و این خونه کجا

گنبد طلا کجا، قبرای ویرونه کجا

اونجا هر کی می پره طایر افلاکی می شه

اینجا هر کی می پره بال و پرش خاکی می شه

اونجا خادما با زائر آقا مهربونن

اینجا زائرا رو از کنار قبرا می رونن

تو که هر شب می سوزه صد تا چراغ دور و برت 

به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت

 

اقاجون ...

دلم برات تنگ شده .....

چرا نمی طلبی؟

دلم برای پنجره فولادت/کبوترهای حرمت/برای دیدن گنبدت توی اسمون سیاه/دلم برای نگاه کردن باحسرت خودم به خادمات...

پر می زنه.....

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390| ساعت 18:43| توسط nafas| |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.


 


عشق در غالب دلها ، در شکلها و در رنگها تقریبا مشابهی ، تجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی از ارتفاع و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است


 


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و خراج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش ،روز روزگار را دستی نیست... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.


 


عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390| ساعت 12:45| توسط nafas| |

به نام حق

سلام.امروز اینجا (...)بارون میاد.به خاطر همین متنی درمورد باران پیدا کردم واونو  می خوام تقدیم کنم به همه ی اونایی که عاشق بارونن.(مخصوصا موقعی که بوی نم خاک بلند میشه.)

ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست.
ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست.
ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست .
ببار که دلم گرفته است ، چشمهایم از اشک ریختن خسته است.


ببار ای باران ، که سکوت این لحظه ها با صدای تو و صدای گریه هایم شکسته شود، دلم از غصه ها خالی شود و لحظه هایم مثل همیشه بارانی شود.

ببار ای باران ، آمدن تو مرا آرام میکند ، قطره های تو مرا از چشمان غریبه ها پنهان میکند.
چه آمد بر سرم که اینگونه پریشانم ، باور ندارم که اینگونه تنهایم .
چه آمد بر سرم که اینک آرزوی کسی را دارم که با من قدم بزند در زیر قطره های باران، درد دل کند با من در این حال و هوای دلگیر آسمان.
ببار ای باران که غم از دلم رفتنی نیست ، هوای سرد قلبم گرم شدنی نیست.
راهم را گم کرده ام در کوچه پس کوچه های شهر در این شب بارانی ، کجا بروم، من که سرپناهی را جز تو ندارم ای باران ، در آغوش چه کسی آرام بگیرم من که هیچکس جز خدا را ندارم ای آسمان.
ببار ای باران ، این آرامش ناخواسته ام را در زیر قطره های باوفایت از من نگیر ، بیوفا نباش ، ای باران با وفا تنها همین شب هوای مرا داشته باش .



نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390| ساعت 15:29| توسط nafas| |

   
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 
                                      "قیصر امین پور"
 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390| ساعت 12:48| توسط nafas| |

: تلنگر - مولانا جلال الدين رومي
نه مرادم نه مریدم ،


نه پیامم نه کلامم،

نه سلامم نه علیکم،

نه سپیدم نه سیاهم.

نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سمائم،

نه زمینم،

 

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

نه حقیرم،

نه فرستاده پیرم،

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

 

نه جهنم، نه بهشتم

 

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،

نه‌ نوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

   

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

نه به این است و نه او،

نه به جام است و سبو...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...

خود تو جان جهانی،

گر نهانی و عیانی،

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی

که خود آن نقطه عشقی

تو اسرار نهانی

 

همه جا تو

 

نه یک جای ،

 

نه یک پای،

 

همه‌ای

 

با همه‌ای

 

همهمه‌ای

 

تو سکوتی

 

تو خود باغ بهشتی.

 

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی،

 

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

 

نترسیدی و بیدار شدی،

 

در همه افلاک بزرگی،

 

نه که جزئی ،

 

نه چون آب در اندام سبوئی،

 

خود اوئی،

 

به‌خود آی

 

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی

 

و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود

 

هیچ نبینی

 

و گل وصل بچینی

 

به‌خودآ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390| ساعت 14:38| توسط nafas| |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت